
در دیده ی ما نقش رخ دوست اگر نیست، یادش به دلم لحظه ای از سینه جدا نیست... در سینه ی بی کینه ی ما نقش تو جاریست، هر چند که در دیده ی ما جای تو خالی ست......
ادامه مطلب
عاقبت از دوریت تنهای تنها میشوم من گدای بی پناهی چون زلیخا میشوم بر دل تنهای من فانوس دریایی بتاب من به شوق دیدنت هم رنگ دریا میشوم...
ادامه مطلب
با من بگو که اینهمه احساس ، خواب نیست یا آب هم به پاکیِ ایــنعشقِنــاب ، نیست با من بگـــو که مثل تـو پیــــدا نمی شــــود تکــرار کن که قلبِ زلالت ، سـراب نیست باور نمی کنــــم که دگــــر ، همنشین مـــن تنهائی و عـذاب و غـم و اضطراب ، نیست تنهــا کسی کــه حال مـــرا درک می کنـــد تنها تویی که حال تـو با من ، خراب نیست اغــــراق نیست ، اینکه بگویــم عزیـز دل گــــرمای دست های تــــو در آفتاب نیست از لحظه ای که آمــده ای ، با وجــــود تـــو فهمیـده ام که عشـــق ، فقط در کتاب نیست...
ادامه مطلب
مانند گردبادی پر از شن و خاک و من آخرین برگ از یک درخت خشکیده به سویم آمدی چنان مرا در هم پیچیدی که فرصت دست و پا زدن را از من گرفتی به خود میگویم این گردباد مثل نسیمی خنک بر تنهایی عمیقم چه خوش نشسته است اما تو همان گردبادی پر از شن و خاک یاسمن...
ادامه مطلب